این بارون لعنتی از صبح هوس باریدن کرده....نمیدونه داره خونه خرابم میکنه......میگما اونی ک اون بالایی نمیدونم بقیه چی صدات میکنن ولی خداییش اگه واقعا وجود خارجی داری بس کن
خسته شدم دیگ...
امشب نه جایی برای خواب دارم نه جایی برای بیداری...
از همه جای این خونه لعنتی داره آب میاد...



تاریخ : چهارشنبه 7 اسفند 1398 | 02:03 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات
کلا انتخاب کردن خیلی سخته ....تو همه چی ها همه همه چی...امروز مثلا انتخابات بود....با ی حالی ک فقط خدا میدونه خوب بود یا ن رفتم رای دادن...ی برگه سفید به خاطر تموم اونایی که بالا میرن تا فقط جیب هاشونو پر پول کنن و بتونن باز 4 سال دیگ بیان شعار بدن....ففقط موندم چرا الان خوبیم بعدا بد میشیم



تاریخ : شنبه 3 اسفند 1398 | 12:57 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات
سلام دوستای نازنین من خوبین؟
من دوباره برگشتم با کلی اتفاق ریز و درشت
قول میدم شبی ی بار سر بزنم بهتون
وای چقدر خوشحالم وقتی دیدم هستین



تاریخ : پنجشنبه 1 اسفند 1398 | 01:11 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات
همه چی داره مثل برق و باد میگذره دیگه خیلییییییی وقته حتی حوصله اومدن هم ندارم ن به خاطر اینکه تنبلی کنم یا وقت نداشته باشم....ن ....فقط نیومدم چون احساس کردم دیگه واسه کسی مهم نیستم....وقتی کسی نیست حرفات رو بخونه دیگه نوشتن چه فایده ای داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟



تاریخ : شنبه 7 دی 1398 | 11:13 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

ی چیزی شبیه دوست داشتن زندگیمو گرفته...

نمیدونم چیه...

کاش میشد ی مدت نباشم...

چقد اذیت میشم وقتی ادم هایی دور و برم هستن که تفاوت دارن با من...

من اصن دیدم با اینا فرق داره....کاش میشد دوست داشتن رو به زبون اورد...

تا بی خبرا بفهمن که ی سال دیونه یکی از ادمای این شهرم




تاریخ : یکشنبه 18 فروردین 1398 | 01:42 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

دوباره برگشتم به زندگی...با ورود دوباره به دانشگاه بعد 2 سال سخت زندگی داغون سربازی...و البته بیکاری بعدش...




تاریخ : سه شنبه 6 آذر 1397 | 01:07 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

زبون دراز



تاریخ : یکشنبه 31 تیر 1397 | 09:45 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

خوشحالم....شادم....بیش از حد....برا خودم ن ها....برا زبون دراز....که الان خوشبخته....داره زندگی میکنه...کنار شوهرش....خب خداروشکر کسی که ارزوی خوشبختی شو داشتم خوشبخت شد.....خیلی سخته که نمیتونم اسم واقعی زبون درازو داد بزنم...ولی خب زبون دراز ززززززززززززرزز...خیلی خوشحالم برات....شرمنده ام بابت تموم قضاوت های اشتباهی که راجبت انجام دادم....ولی خب دوری تو خیلی سخت بود خیلیییییی بخدا ......ممنون که دوباره برگشتی.....ممنوننننننن....امیدوارم همچنان این دوستی بینمون بمونه....تا روزی که زنده ام....انشاالله اخرین پیاممون میشه روزی که دیگ من زنده نباشم




تاریخ : دوشنبه 25 تیر 1397 | 06:17 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

ی حس مبهم دارم مث بودن و نبودن....مث زنده بودن و نمردن....مث....وای چرا اینجوره اخه....ن میدونی هست....ن میدونی نیست....یکی ک میگه هست اما نیست....معلومم نیست کجاست....یا من ربات هستم....یا اون ربات....




تاریخ : دوشنبه 25 تیر 1397 | 06:06 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

خسته از تموم ادم هایی که بی دلیل میان تو زندگیت و یهو میرن....خسته از تمام واقعیت های مجازی ..خسته از تموم ادم هایی که تا میفهمن بهشون نیاز داری گم میشن ....




تاریخ : شنبه 23 تیر 1397 | 11:29 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

خوشحالی یعنی برگشتن ی دوست قدیمی....یعنی برگشتن زبون دراز عزیز



تاریخ : دوشنبه 18 تیر 1397 | 11:40 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات
حدود 20 روز دیگ مونده این سربازی لعنتی تموم بشه بعد 2 سال آزگار بدبختی و سیاهی.....حالم خیلی بده خیلی زیاد.....نگرانم بخاطر مارالی که یهو رفت و غیب شد.....و دل درب و داغون من که هنوز چشم انتظار ماراله.....ای خدا ینی چی سرش اومده....کاش جرات داشتم بهش پیام بدم......


تاریخ : پنجشنبه 7 تیر 1397 | 07:30 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

دلم امروز خیلی اشوبه....الان دیگ مطمئنم اتفاقی واسه مارال افتاده اخه هیچ وقت سابقه نداشت این همه مدت نیاد وبلاگ بهم سر بزنه....نمیدونموچکار کنم...ن شماره ای دارم ازش ن.....اصن نمیدونم ب چی فکر کنم....به خدمت سربازی کوفتی ک هر روز باید برم....به مارال....ب دندون درم....به دو ماه دیگ ک قراره خدمت تموم بشه...




تاریخ : سه شنبه 18 اردیبهشت 1397 | 03:22 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

دلم تنگ شده...میخام دیونه بازی دربیارم...ی خرده هیجان شاید لازمه واسم....خسته شدم از پادگان...پوتین..لباس نظامی...نبودن مارال و....ای خدا...کی تموم میشه این کابوس لعنتی




تاریخ : دوشنبه 17 اردیبهشت 1397 | 08:48 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

وای خدا کجایی پس....منو بگو ب هوای تو همش چشمم ب این وبلاگ کوفتیه




تاریخ : دوشنبه 17 اردیبهشت 1397 | 05:29 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

تعداد کل صفحات : 21 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic