سلام ناشناس
سلام زبون دراز
خوبین؟
منم خداروشکر بد نیستم
راستش نتونستم برم شهرمون اخه ترسیدم تو راه ویروس رو خدای نکرده منتقل کنم الانم ی گوشه خونه تو تهران همش در حال خوابم
زندگی هم داره میگذره
ن حوصله درس دارم ن کار ن....
اصلا نمیدونم چی خوبه چی بده که انجام بدم


تاریخ : سه شنبه 5 فروردین 1399 | 12:38 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات
سلام عزیزای دلم
زبون دراز؟
ناشناس؟
خوبین؟
حالتون خوبه؟ ببخشید بدقولی کردم ی مدت نیومدم راستش میرفتم نطافت دم عیدی ولی الان دیگ میام
سال نوتون مبارک
براتون بهترین ها رو آرزو دارم



تاریخ : جمعه 1 فروردین 1399 | 10:48 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

او قهرمان زندگی من است.
حتی اگر هیچ مدالی بر گردنش نباشد.
حتی اگر هیچکس از قهرمانی اش با خبر نشود.
قهرمانی که کوه هم به او تکیه می کند.
قهرمانی که هیچوقت خسته نمی شود.
قهرمانی که می بازد تا من برنده شوم
او قهرمان زندگی من است...
قهرمانی که بودنش روز و ماه و سال نمی شناسد ...
قهرمانی که در سخت ترین روزهای زندگی کنارم می ماند و تمام مشکلات را با بودنش حل می کند.
قهرمانی که هرگز پشتم را خالی نمی کند...
حتی اگر تمام دنیا رو به رویم باشند ایمان دارم که او کنارم می ماند.
او قهرمان زندگی من است.
قهرمانی که آرزوهایش شده آرزوهای من
فکر و خیالش شده فکر و خیال من
زندگی اش شده زندگی من.
قهرمانی که تمام اتفاق های خوب جهان را برای من می خواهد نه برای خودش.

او قهرمان زندگی من است...
قهرمانی که شکست هایم او را شکسته تر می کند و موفقیت هایم، خستگی زندگی را از تنش بیرون می آورد..
پدرم قهرمان زندگی من است... حتی اگر بهشت زیر پاهایش نباشد





تاریخ : یکشنبه 18 اسفند 1398 | 02:32 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات
خستم....
مثل حال الان خودم...
دلم ی ذره دیونه بازی میخاد کاش کرونا نبود
کاش نبود میرفتم ازمایشگاه
کلی با خودم خلوت میکردم
حوصله ام هم سر نمیرفت تازه
ای خدا لعنتت کنه کرونا
پس کی میخای شر خودتو  کم کنی...
برودیگ لعنتی



تاریخ : چهارشنبه 14 اسفند 1398 | 01:40 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات
این بارون لعنتی از صبح هوس باریدن کرده....نمیدونه داره خونه خرابم میکنه......میگما اونی ک اون بالایی نمیدونم بقیه چی صدات میکنن ولی خداییش اگه واقعا وجود خارجی داری بس کن
خسته شدم دیگ...
امشب نه جایی برای خواب دارم نه جایی برای بیداری...
از همه جای این خونه لعنتی داره آب میاد...



تاریخ : چهارشنبه 7 اسفند 1398 | 03:03 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات
کلا انتخاب کردن خیلی سخته ....تو همه چی ها همه همه چی...امروز مثلا انتخابات بود....با ی حالی ک فقط خدا میدونه خوب بود یا ن رفتم رای دادن...ی برگه سفید به خاطر تموم اونایی که بالا میرن تا فقط جیب هاشونو پر پول کنن و بتونن باز 4 سال دیگ بیان شعار بدن....ففقط موندم چرا الان خوبیم بعدا بد میشیم



تاریخ : شنبه 3 اسفند 1398 | 01:57 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات
سلام دوستای نازنین من خوبین؟
من دوباره برگشتم با کلی اتفاق ریز و درشت
قول میدم شبی ی بار سر بزنم بهتون
وای چقدر خوشحالم وقتی دیدم هستین



تاریخ : پنجشنبه 1 اسفند 1398 | 02:11 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات
همه چی داره مثل برق و باد میگذره دیگه خیلییییییی وقته حتی حوصله اومدن هم ندارم ن به خاطر اینکه تنبلی کنم یا وقت نداشته باشم....ن ....فقط نیومدم چون احساس کردم دیگه واسه کسی مهم نیستم....وقتی کسی نیست حرفات رو بخونه دیگه نوشتن چه فایده ای داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟



تاریخ : یکشنبه 8 دی 1398 | 12:13 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

ی چیزی شبیه دوست داشتن زندگیمو گرفته...

نمیدونم چیه...

کاش میشد ی مدت نباشم...

چقد اذیت میشم وقتی ادم هایی دور و برم هستن که تفاوت دارن با من...

من اصن دیدم با اینا فرق داره....کاش میشد دوست داشتن رو به زبون اورد...

تا بی خبرا بفهمن که ی سال دیونه یکی از ادمای این شهرم




تاریخ : یکشنبه 18 فروردین 1398 | 01:42 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

دوباره برگشتم به زندگی...با ورود دوباره به دانشگاه بعد 2 سال سخت زندگی داغون سربازی...و البته بیکاری بعدش...




تاریخ : سه شنبه 6 آذر 1397 | 02:07 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

زبون دراز



تاریخ : یکشنبه 31 تیر 1397 | 09:45 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

خوشحالم....شادم....بیش از حد....برا خودم ن ها....برا زبون دراز....که الان خوشبخته....داره زندگی میکنه...کنار شوهرش....خب خداروشکر کسی که ارزوی خوشبختی شو داشتم خوشبخت شد.....خیلی سخته که نمیتونم اسم واقعی زبون درازو داد بزنم...ولی خب زبون دراز ززززززززززززرزز...خیلی خوشحالم برات....شرمنده ام بابت تموم قضاوت های اشتباهی که راجبت انجام دادم....ولی خب دوری تو خیلی سخت بود خیلیییییی بخدا ......ممنون که دوباره برگشتی.....ممنوننننننن....امیدوارم همچنان این دوستی بینمون بمونه....تا روزی که زنده ام....انشاالله اخرین پیاممون میشه روزی که دیگ من زنده نباشم




تاریخ : دوشنبه 25 تیر 1397 | 06:17 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

ی حس مبهم دارم مث بودن و نبودن....مث زنده بودن و نمردن....مث....وای چرا اینجوره اخه....ن میدونی هست....ن میدونی نیست....یکی ک میگه هست اما نیست....معلومم نیست کجاست....یا من ربات هستم....یا اون ربات....




تاریخ : دوشنبه 25 تیر 1397 | 06:06 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

خسته از تموم ادم هایی که بی دلیل میان تو زندگیت و یهو میرن....خسته از تمام واقعیت های مجازی ..خسته از تموم ادم هایی که تا میفهمن بهشون نیاز داری گم میشن ....




تاریخ : شنبه 23 تیر 1397 | 11:29 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

خوشحالی یعنی برگشتن ی دوست قدیمی....یعنی برگشتن زبون دراز عزیز



تاریخ : دوشنبه 18 تیر 1397 | 11:40 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

تعداد کل صفحات : 21 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic