️❣ وقتی میشود؛

همین حالا قدر دانست،

همین حالا دوستت دارم گفت،

همین حالا سر و صورتش را بوسه باران کرد،

چرا بعدا غصه نبودنش را بخوریم؟

چرا بعدا به جای خالیش دوستت دارم بگوییم؟

چرا رویِ سر و صورت بی جانش توی عکس بوسه بکاریم؟

راستی؛ چرا ما قدر دانستن را یاد نگرفتیم

عوضش تا دلت بخواهد حسرت گذشته خوردن را بلدیم؟!



تاریخ : سه شنبه 15 اسفند 1396 | 12:20 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

هستند آدمهایی که با ما زندگی میکنند

با ما حرف میزنند

حتی گاهی نگران ما میشوند...

اما تنهایی ما را پر نمیکنند

میدانی چرا؟

چون شوق بودن در کنار ما را ندارند...

به همین خاطر است که بیشترمان تا وقتی عاشق نشدیم احساس تنهایی میکنیم

زیرا فقط کسی که عاشق ماست شوق بودن ما را در کنار خودش دارد

این نکته ای عاشقانه نبود

سربسته گفتم که بدانی

اگر میخواهی پدر و مادرت

اگر میخواهی خواهر و برادرت

اگر میخواهی فرزند کوچک و بزرگت

دوستانت و همه کسانی که به تو نزدیک اند احساس تنهایی نکنند

به آنها نشان بده که مشتاق بودنشان هستی




تاریخ : دوشنبه 14 اسفند 1396 | 02:46 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

بابام تصادف کرده....از حالش بیخبرم هیچ کی هیچ چیزی نمیگه....اونقد خیابون های لعنتی رو قدم زدم اما اه.....

اه.....

اه.....





تاریخ : پنجشنبه 19 بهمن 1396 | 07:25 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

حکایت عجیبی هستش واسه ما ایرانی ها بین کار نکرده و توقعات بالامون...مثلا من خودم اونقد تنبلی کردم و سست عنصر بازی دراوردم با این حال چشم دوختم به معجزه که امسال ارشد قبول بشم....نمیدونم چ مرگم شده....حالم از خودم داره بهم میخوره...کاش میشد ی دل سیر خودمو کتک بزنم....هیچیم نیستا ولی ی جوری ام...مثلا کنکور دارم...ی کلمه هم نخوندم...سربازی شده بهونه تموم تنبلی ها و ضعف هام....15 سال بخاطر حرف بقیه درس خوندم واسه اینکه خونوادم جلو فامیل ما ک هیچ کدوم شکل ادمیزاد نیستن کم نیارن و سرافکنده نشن...ولی الان میخام بخاطر دل خودم بخونم....خدایا کمکم کن




تاریخ : پنجشنبه 19 بهمن 1396 | 11:57 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

از ته دل خوشحالم....تو دلم ی حس فوق العاده دارم...برای دوستی که امروز خیلی خوشحاله....برای دوستی که با تموم مجازی بودنش 2 سال و خرده ای پای رفاقتمون موند....برای دوستی که خیلی وقتا سرش داد زدم....حرف بی ربط زدم...و....اما هیچ وقت به دل نگرفت....خوشحالم از اینکه بهترین دوستم راه درست رو پیدا کرده و فهمیده چطور باید مسیر زندگی رو ادامه بده....خیلی دوست دارم زنده باشم و موفقیت اونو ببینم و به عنوان ی دوست احساس غرور کنم امیدوارم دوستی مون سال های سال پابرجا بمونه...امیدوارم هیچ وقت خسته نشیم از دوستی و...خدایا شکرت



تاریخ : سه شنبه 17 بهمن 1396 | 05:31 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

خیره شدن به صفحه مجازی و منتظر موندن واسه کسی که حتی اسم و فامیلشم درست نمیدونم شاید کار درستی نباشه...اما خب ادم بعضی وقتا خودش نمیدونه با خودش چند چنده....بعضی وقتا حاضری که همه زندگیتو بدی تا فقط چند کلمه با یکی بحرفی...بعضی وقتا حاضری از همه چی بگذری اما یکی اسمتو صدا کنه....دوس داری نفس بکشی یکی رو ..اما...وای خسته شدم از این خیالات پوچ




تاریخ : سه شنبه 17 بهمن 1396 | 02:29 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

از مردم ایران می ترسم ! چند سال پیش که استان گیلان و شهررشت برف سنگینی بارید و شهر چند روزی دچار بحران شده بود ، از دوستی شنیدم که نان لواش هر بسته تا بیست هزارتومان فروخته شد . قبل از زلزله کرمانشاه ، قیمت کانکس حدود یک و نیم تا دو میلیون بود و پس از زلزله قیمت کانکس به حدود هفت میلیون رسید. با یک برف که شهر تهران به بحران رسیده ، قیمت کرایه تاکسی از فرودگاه امام تا شهر تهران به یک میلیون رسیده است . اینکه مسٸولین مدیریت بحران بلد نیستند ، عجیب نیست ، چون مدیریت یک تخصص آموختنی است که این عزیزان نیاموخته اند. اما چه بلایی بر سر انسانیت آمده است . خیلی دوست دارم کسانی که در شهر رشت نان لواش را بسته ای بیست هزارتومان به مردم فروخته اند از نزدیک ببینم ، برایم جالب است فروشنده کانکس هفت میلیونی خانواده دارد یا نه ؟ راننده تاکسی که کرایه یک میلیونی از مسافرش طلب می کند ، به کدام خدا اعتقاد دارد ؟ حتما فیلم دوربین مخفی ایرانی که اخیرا منتشر شد دیده اید که مردم عادی کوچه و خیابان چگونه پولهای یک نابینا را با وقاحت تمام می دزدند ! من از مردم ایران می ترسم ! از خودم بعنوان یک معلم دانشگاه خجالت می کشم که در تربیت این نسل مسٸولیت داشته ام و درست تربیت نکرده ام ، معلمان مدرسه ، روحانیون و وعاظ ، صدا و سیما ، آموزش و پرورش ، وزارت فرهنگ و ارشاد و ... همه کسانی که به هر نحو سهمی در فرهنگ سازی داشته ایم باید خجالت بکشیم . وقتی شنیدم در بحران هسته ای و سونامی شهر فوکوشیما ، پنجاه نفر داوطلب شدند برای خنک نگهداشتن رآکتور هسته ای (مرگ ) تا مردم شهر فرصت پیدا کنند از شهر خارج شوند ، درجه شرمساری ام بیشتر می شود . وقتی شنیدم در زمان تخریب برج های دوقلو در یازده سپتامبر تاکسی های شهر نیویورک مردم را رایگان جابجا می کردند ، از شدت خجالت آب می شوم. من از مردم ایران می ترسم !! من بخاطر تمام کوتاهی هایم در عرصه فرهنگ اجتماعی از تاریخ ایران شرمسارم . - دکتر امیدهاشمی



تاریخ : پنجشنبه 12 بهمن 1396 | 12:48 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

پولدار که باشی برف بهانه ای میشود برای لباس نو خریدن با دوستان به اسکی رفتن ، تفریح کردن و از زندگی لذت بردن ... اما خدا نکند فقیر باشی و برف ببارد از بیکار شدن پدر کارگرت بگیر تا غم پاره بودن کفشهایت و چکه کردن سقف خانه ات ﭼﺮﺍ ﺑﺎﻳﺪ پوﻝ ﺗﻌﻴﻴﻦ ﻛﻨﺪ برف ﻧﻌﻤﺖ ﺍﺳﺖ ﻳﺎ ﻋﺬﺍﺏ؟




تاریخ : یکشنبه 8 بهمن 1396 | 09:43 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

شب های بلند زمستان

هر وقت مادر سفره شام را زودتر پهن می‌کرد و کت آقاجون را از کمد بیرون می‌کشید

می‌فهمیدیم قرار است جایی برویم

همان سرِ شب با کلی ذوق و شوق، آماده میشدیم

برای رفتن به یک شب نشینی آقاجون می‌گفت:

صله ارحام دلِ آدم را شاد نگه می‌دارد

هیچکس هم نمی‌گفت نمی‌آیم!

ازین ادا اصول ها که من نمی‌آیم

شما خودتان بروید و امتحان و آزمون و کنکور دارم

وجوان است دوست دارد توی خودش باشدهم نداشتیم

همه با هم می‌رفتیم

تلفن هم نبود

که قبلش هماهنگ کنیم

و میزبان و بچه‌هایش را هم کلی ذوق زده می‌کردیم

به سر کوچه شان که می‌رسیدیم

جلوتر از مادر و آقاجون بدو بدو خودمان را به درشان می‌رساندیم

تا از بودنشان اطمینان پیدا کنیم

با یک چشم از لای در حیاط که اغلب خوب بسته

نمی‌شد یا از سوراخ کلید به درون خانه‌شان سرک

می‌کشیدیم

روشن بودن یک چراغ،

به منزله این بود که خانه نیستند

و خودشان جایی رفته‌اند

حسابی توی ذوقمان می‌خورد

و قلب و دلمان حسابی می‌گرفت

اما اگر همه چراغها روشن بود

بگو بخند تا آخر شبمان جور بود

اما این روزها چه

آخر شب که بغض می‌کنی دردها که تلنبار می‌شود،

میروی سراغ لیست مخاطبانت

یکی حالت روح

یکی لست ریسنتلی

یکی لانگ تایم اِگو!

یکی دلیت اکانت!

آدم نمی‌داند کِی هستند، کِی نیستند!؟

اصلا آدم نمی فهمد چراغِ کدام خانه خاموش است و کدام روشن!؟

تا بی مقدمه برایش تایپ کند: " تشنه ی یک صحبت

طولانی‌ام ". و سریع ریپلای شود: " بگو من کِی کجا

باشم؟ ".

داریم از تنهایی و بی همزبانی "دق" می کنیم بعد

اسمش را گذاشته اند " عصر ارتباطات ".




تاریخ : چهارشنبه 29 آذر 1396 | 07:24 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

خیلی سخته بتونی ی نفر دیگ رو اروم کنی وقتی خودت دلت اشوبه.....امشب خیلی دلم میخاست ی نفرو و بتونم با حرفام اروم کنم...اما خب من حرف زدن بلد نیستم...ینی کسی بهم یاد نداده چطوری زبونمو چرب و نرم کنم تا طرف اروم بشه...من فقط یاد گرفتم هر چی تو دلمه به زبون بیارم...فک کنم ازم خیلی ها اینجوری ناراحت شدن...اما خب...




تاریخ : شنبه 25 آذر 1396 | 10:03 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

این اخرین دفعه ست ک خودمو مثل ادمای شکست خورده به گریه میزنم...امروز با صمیمی ترین دوستم ک مثلا اوستا کارم هم هست رفته بودم سرکار..طبق معمول همه روز هایی ک بیرون پادگانم....اما خب برخوردش اصلا خوب نبود....جلو مشتری له ام کرد...غرورم گفت ولش کن برو دنیال خودت...اما من...هنوز رفاقت خیلی بیشتر برام ارزش داره...درسته خسته و کوفته تا الان ک 1 نصفه شبه واسش کار کردم و سرکوفت شنیدم ...ولی خب....




تاریخ : چهارشنبه 22 آذر 1396 | 01:02 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

امروز از پادگان اومدم...بعد از ی شب نگهبانی...دلم خیلی تنگ شده بود...اما خب راستش نمیدونم برای کی....فقط تنگ بود...گاهی واسه وبلاگ...واسه اینک ببینم کسی اومده توش نظر گذاشته یا ن....واسه اینک ببینم هنوزم واسه کسی حرف ها و نوشته ها و عقایدم مهمه یا ن....خیلی سخته این دوران الان...با ی سری ادما سر و کله میزنم ک خوی حیوانی دارن...امیدوارم زودتر تموم بشه همه چی...




تاریخ : سه شنبه 21 آذر 1396 | 04:04 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

ذره ذره دارن فراموش میشن خاطراتی که ی روزی باهاشون زنده بودم....چقد سخت گذشت...همه چی....چقد زود تموم شد خاطرات خوش گذشته...اما من ک شکست نمیخورم...شاید هم الان ی شکست خورده ام...اما خب تموم میشه همه چی....اخرش من میمونم و تو و .....هی...کدوم تو....اخرش من میمونم و من...دیگ تویی وجود نداره




تاریخ : یکشنبه 19 آذر 1396 | 11:37 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

یادش بخیر ی زمانی یکی بود ک دیگ اونم نیست...یادش بخیر با بود و نبودش اروم میشدم...میشد گاهی وقتا از همین فاصله دور تو این فضای مجازی لمسش کرد...اما حیف...رفت...بی خبر...حتی نمیدونم چی سرش اومد...شاید هنوزم میاد هرروز سر میزنه و میبینه ...اما بی تفاوت شده...مثل بقیه...




تاریخ : چهارشنبه 15 آذر 1396 | 09:10 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

دلم گرفته...اندازه تموم روز هایی ک کسی پیشم نبود...عجیبه...هر چی جلوتر میرم انگار نیاز ب ی نفر تو زندگی خودمو بیشتر احساس میکنم....دیروز رو یادم نمیره....یکی از بچه های دوران دبستان....ک راننده تریلی باباش شده با ی دختر دانشجوی کاشمری رفیق شده....با دختره قول ازدواج دادن...دیروز دختره رو برده بود خونشون....خدا میدونه چ اتفاقی افتاده....وای خدا ادم ها دارن ب چ سمتی میرن




تاریخ : چهارشنبه 17 آبان 1396 | 08:03 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

تعداد کل صفحات : 21 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic