تبلیغات
ی ادم خیلی خاص

مارال جون از سفر برگشته.....یاشار هم سر و کله اش پیدا شده....خیلی خوشحالم خیلییییی...

مارال....خل و چل....دیونه...دلم برات تنگ شده بود خیلیییییییییییی.......

خب تو مسافرت با گوشی بیا خب دیونهههههه....میگما مارال؟!؟!چ خوبه ک برگشتی...میخوای ی شعر ب افتخار برگشتت بگم!؟اصن اگ یاشار بخواد واسه اونم میگم




تاریخ : سه شنبه 16 شهریور 1395 | 12:23 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

سلام بچه ها....یاشار....مارال.......زبون دراز...کجایین پس شما!؟؟!؟!چرا خبری ازتون نیست؟!؟!




تاریخ : دوشنبه 8 شهریور 1395 | 06:26 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

بزرگی به دهی سفرکرد، زنی که مجذوب او شده بود از او خواست تا مهمان او شود. آن شخص پذیرفت و مهیای رفتن به خانه آن زن شد.

کدخدای دهکده هراسان خود را رسانید و گفت: این زن هرزه است و بد نام! به خانه او نروید، بزرگ لبخندی زد و به کدخدا گفت: یکی از دستانت را به من بده، کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دست او گذاشت، آنگاه بزرگ گفت حالا کف بزن! کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: هیچ کس نمی تواند بایک دست کف بزند.

بزرگمرد لبخندی زد و گفت: هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد مگر اینکه مردان دهکده نیز هرزه باشند... بنابراین مردان و پول هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته اند.

برو و به جای نگرانی برای من، نگران خودت و دیگر مردان دهکده ات باش..!




تاریخ : چهارشنبه 3 شهریور 1395 | 09:41 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

سلام بچه ها دیروز بعدظهر راه افتادم اومدم تهران....اخه عموم اینجا سرایداره و میخواست ی سر بیاد شهرستان واسه همین اومدم جاش واستادم ک اون بره....اینجا خیلی تنهام...ن کسی هست حرف بزنم...ن میتونم با کسی ارتباط برقرار کنم درست حسابی....فقط باید واسه اینا کار کنم...ولی خداروشکر قراره فقط ی هفته اینجا باشم...




تاریخ : چهارشنبه 3 شهریور 1395 | 07:08 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

بچه ها جونم زبون دراز مارال و یاشار جون.....من کارشناسی رو تموم کردم و بعدش ب صورت کاملا ناخواسته و از سر لجبازی با ی نفر دفترچه خدمت پست کردم اما الان پشیمونم ک چرا ارشد نخوندم ....اخه سربازی و ....همه بی فایدست و این ک من عاشق درسم.....




تاریخ : دوشنبه 1 شهریور 1395 | 10:40 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

سلام.....

دوستای گلمممممم

عزیزای دلم......

سلامممممممم

امروز طبق قرار قبلی رفتم سازمان نظام وظیفه...با هزار جور چاپلوسی و خواهش و اصرار بالاخره ادرس پستیم رو اصلاح کردند....وای خدا انصافتو شکر....اخه چرا باید بخاطر کاری ک حق منه چاپلوسی مردم رو بکنم ها؟!؟!دلم میخاد بمیرم...میخام دوباره درس بخونم....اما نمیشه ای خدا نمیشههههههه....نمیتونم انصراف بدمممم نمیتونمممممم




تاریخ : یکشنبه 31 مرداد 1395 | 10:22 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

سلام بچه ها جونممممم

امروز ساعت 10 بعد اینک ب زور از خواب بیدار شدم....رفتم اداره نظام وظیفه ک ادرس پستی رو عوض کنم اخه مجبور شده بودم ادرس خونه دانشجویی رو بدم....اما خیلی برام جالب بود....

طرف میگ راستشو بگو قصدت از این کار چیه....

اخه یکی نیست بگه مرد حسابی اخه من چ قصدی باید داشته باشم از تغییر ادرس؟!؟!؟!

ب من میگ برو سند خونه بیار ک ادرستو ببینم درسته میگی یا ن...

حالا من واسه این خونه کلنگی روستا سند از بیارم اخه....



تاریخ : شنبه 30 مرداد 1395 | 11:47 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

امروز رفته بودم کمک داداش دوستم....خیلی خسته شدم خیلی اما لذت بخش بود با کلی ادم های مختلف سر و کله زدم و کلی چیز جالب یاد گرفتم...

ظهر ک شد براشون قهوه درست کردم...همشون اولین بار بود میخوردن....خیلی لذت بخشه خوشحال کردن ادما....من ب افتاب حساسیت دارم....پوستم سوخته....سیاه شدم...خخخخح




تاریخ : جمعه 29 مرداد 1395 | 10:04 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

دوستای گلمممممم سلامممممممم

خوبین

خوشین

سلامتین!؟

بچه ها میخام وقایع روزانه رو بنویسم موافقین!؟؟!




تاریخ : چهارشنبه 27 مرداد 1395 | 09:15 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

تو هم داری میری مارال؟!؟!؟!خخخخ خیلی جالبه روز ب روز تنهایی بیشتر میشه.....اول زبون دراز رفت بعدش تو.......یک ماه ک نباشی بعدش هم نمیای چون بعدش دیگ اصن شاید ی همچین وبلاگی یادت بره......مارال!؟؟!میشه بپرسم کجا میخای بری!؟؟!این زبون دراز هم ک خیلی وقته غیبش زده..



تاریخ : شنبه 23 مرداد 1395 | 08:33 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

مارال جان بخدا نمیشه....

خیلی سعی میکنم شاد باشم اما نمیشه تنهایی بخدا خیلی سخته خیلییییی

تو ک خودت باید خوب درک کنی ها!؟؟!؟!ولی سعی میکنم ارکم باشم اروم اروممم اما غم ها نمیزارن بخداا

ولی بازم بخاطرت چشمممممم سعیمو میکنم




تاریخ : شنبه 23 مرداد 1395 | 07:24 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

دوباره رسیدم خونه...حس بدی دارم..هیچ کس نمیتونه درکم کنه منم نمیتونم کسی رو درک کنم...

فک کنم مشکل از منه....طاقت نمیارم میخام برممممم





تاریخ : شنبه 23 مرداد 1395 | 07:47 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

دارم برمیگردم...اصلا خوشحال نیستم دوست دارم همیشه اینجا بمونم همیشه..مارال کجاییی...زبون دراز...یاشار




تاریخ : پنجشنبه 21 مرداد 1395 | 09:12 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

سلام بچه ها...خوبین!؟؟!مارالی تو چطوری...زبون دراز تو...و تو یاشار خان خوبی!؟؟!من بانه ام..خیلی خوبه...اینجا خیلی باحاله خیلیییییی جاتون سبز..باز شب اگ بشه بتون گزارش میدم.خخخ




تاریخ : چهارشنبه 20 مرداد 1395 | 11:05 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

سلام دوستای گلم...من الان سنندجم ی شهر پر از زیبایی...با ی مردم هایی ک ادب و شعورشون ب دنیا ارزش داره....خیلی با فرهنگن....باورم نمیشه چقد مقرراتی ان و چطور دارن بهم تو قوانین احترام میزارن....من 4 سال تو مشهد بودم هیچ بانکی مث اینجا ندیدم....رئیس بانک جلو ادم خم و راست میشه...فقط تنها مشکل اینجا اینه ک همه کردی صحبت میکنن....و من با اینک کامل متوجه میشم اما نمیتونم خوب جواب بدم




تاریخ : سه شنبه 19 مرداد 1395 | 09:18 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

تعداد کل صفحات : 20 :: ... 3 4 5 6 7 8 9 ...