تبلیغات
ی ادم خیلی خاص - مطالب آذر 1396

شب های بلند زمستان

هر وقت مادر سفره شام را زودتر پهن می‌کرد و کت آقاجون را از کمد بیرون می‌کشید

می‌فهمیدیم قرار است جایی برویم

همان سرِ شب با کلی ذوق و شوق، آماده میشدیم

برای رفتن به یک شب نشینی آقاجون می‌گفت:

صله ارحام دلِ آدم را شاد نگه می‌دارد

هیچکس هم نمی‌گفت نمی‌آیم!

ازین ادا اصول ها که من نمی‌آیم

شما خودتان بروید و امتحان و آزمون و کنکور دارم

وجوان است دوست دارد توی خودش باشدهم نداشتیم

همه با هم می‌رفتیم

تلفن هم نبود

که قبلش هماهنگ کنیم

و میزبان و بچه‌هایش را هم کلی ذوق زده می‌کردیم

به سر کوچه شان که می‌رسیدیم

جلوتر از مادر و آقاجون بدو بدو خودمان را به درشان می‌رساندیم

تا از بودنشان اطمینان پیدا کنیم

با یک چشم از لای در حیاط که اغلب خوب بسته

نمی‌شد یا از سوراخ کلید به درون خانه‌شان سرک

می‌کشیدیم

روشن بودن یک چراغ،

به منزله این بود که خانه نیستند

و خودشان جایی رفته‌اند

حسابی توی ذوقمان می‌خورد

و قلب و دلمان حسابی می‌گرفت

اما اگر همه چراغها روشن بود

بگو بخند تا آخر شبمان جور بود

اما این روزها چه

آخر شب که بغض می‌کنی دردها که تلنبار می‌شود،

میروی سراغ لیست مخاطبانت

یکی حالت روح

یکی لست ریسنتلی

یکی لانگ تایم اِگو!

یکی دلیت اکانت!

آدم نمی‌داند کِی هستند، کِی نیستند!؟

اصلا آدم نمی فهمد چراغِ کدام خانه خاموش است و کدام روشن!؟

تا بی مقدمه برایش تایپ کند: " تشنه ی یک صحبت

طولانی‌ام ". و سریع ریپلای شود: " بگو من کِی کجا

باشم؟ ".

داریم از تنهایی و بی همزبانی "دق" می کنیم بعد

اسمش را گذاشته اند " عصر ارتباطات ".




تاریخ : چهارشنبه 29 آذر 1396 | 07:24 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

خیلی سخته بتونی ی نفر دیگ رو اروم کنی وقتی خودت دلت اشوبه.....امشب خیلی دلم میخاست ی نفرو و بتونم با حرفام اروم کنم...اما خب من حرف زدن بلد نیستم...ینی کسی بهم یاد نداده چطوری زبونمو چرب و نرم کنم تا طرف اروم بشه...من فقط یاد گرفتم هر چی تو دلمه به زبون بیارم...فک کنم ازم خیلی ها اینجوری ناراحت شدن...اما خب...




تاریخ : شنبه 25 آذر 1396 | 10:03 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

این اخرین دفعه ست ک خودمو مثل ادمای شکست خورده به گریه میزنم...امروز با صمیمی ترین دوستم ک مثلا اوستا کارم هم هست رفته بودم سرکار..طبق معمول همه روز هایی ک بیرون پادگانم....اما خب برخوردش اصلا خوب نبود....جلو مشتری له ام کرد...غرورم گفت ولش کن برو دنیال خودت...اما من...هنوز رفاقت خیلی بیشتر برام ارزش داره...درسته خسته و کوفته تا الان ک 1 نصفه شبه واسش کار کردم و سرکوفت شنیدم ...ولی خب....




تاریخ : چهارشنبه 22 آذر 1396 | 01:02 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

امروز از پادگان اومدم...بعد از ی شب نگهبانی...دلم خیلی تنگ شده بود...اما خب راستش نمیدونم برای کی....فقط تنگ بود...گاهی واسه وبلاگ...واسه اینک ببینم کسی اومده توش نظر گذاشته یا ن....واسه اینک ببینم هنوزم واسه کسی حرف ها و نوشته ها و عقایدم مهمه یا ن....خیلی سخته این دوران الان...با ی سری ادما سر و کله میزنم ک خوی حیوانی دارن...امیدوارم زودتر تموم بشه همه چی...




تاریخ : سه شنبه 21 آذر 1396 | 04:04 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

ذره ذره دارن فراموش میشن خاطراتی که ی روزی باهاشون زنده بودم....چقد سخت گذشت...همه چی....چقد زود تموم شد خاطرات خوش گذشته...اما من ک شکست نمیخورم...شاید هم الان ی شکست خورده ام...اما خب تموم میشه همه چی....اخرش من میمونم و تو و .....هی...کدوم تو....اخرش من میمونم و من...دیگ تویی وجود نداره




تاریخ : یکشنبه 19 آذر 1396 | 11:37 ب.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات

یادش بخیر ی زمانی یکی بود ک دیگ اونم نیست...یادش بخیر با بود و نبودش اروم میشدم...میشد گاهی وقتا از همین فاصله دور تو این فضای مجازی لمسش کرد...اما حیف...رفت...بی خبر...حتی نمیدونم چی سرش اومد...شاید هنوزم میاد هرروز سر میزنه و میبینه ...اما بی تفاوت شده...مثل بقیه...




تاریخ : چهارشنبه 15 آذر 1396 | 09:10 ق.ظ | نویسنده : مسیح .............. | نظرات